تبليغاتX
بامداد

من از سلاله‌‌ی درختانم 

تنفّس این هوای مانده ملولم می‌کند

آی اردیبهشت بی‌نوای خاک‌آلود من

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:56 |

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان 


بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عریق بر عذار شاهد غضبان


تقریباً چندین سالی می شود که دلم نمی‌آید اردیبهشت را با چیز دیگری غیر از گفته ی سعدی یادآوری کنم 

بعضی چیزها با شیر می‌آید و با مرگ می‌رود!

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:23

فارغم گر گشت دل آواره‌ای از جهان تا کم بود غمخواره‌ای

آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره‌ای

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:26 |

زير باران در سحر وقت درو

من به غم گفتم بهار آمد برو

 

من تو را فصلي تحمل كرده ام

نور و باران خورده ام گل كرده ام

 

خيره منشين كوچ كن جايي دگر

دست بردار از سرم اي خيره سر

 

بوي گل باغم نباشد سازگار

من فداي مقدم سبز بهار

 

نوبت بوي گلاب و شبنم است

جا براي غم در اين صحرا كم است

 

نوبت شور و نشاط گندم است

فصل تسكين و تلاش مردم است

 

نوبت نجواي آدم با گل است

نوبت فريادهاي بلبل است

 

باز هم سرما و سختي ها گذشت

باز مائيم و شقايق هاي دشت

 

باغ پر شور و شراب ارغوان

خونبها و ارمغان عاشقان

 

گوش كن پيغام زيباي بهار

لب فروبند و مرا تنها گذار

 

جز بنفشه جز براي اطلسي

من دگر حرفي ندارم با كسي

 

تا ندادي سر در اين سودا گرو

اي غم از اين قريه بي غوغا برو

 

روز ميلاد گل و ديدار دوست

من نمي گنجم ز شادي زير پوست

 

مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 18:33 |

زيرا سال‌هاي جنگ بود

و من نيازمند ِ عشق بودم

براي چشيدن ِطعم آرامش.

زيرا بالاي سي سال داشتم

و مي ترسيدم از پژمردن

پيش از شکفتن و غنچه دادن.

زيرا طلاق واژه اي ست

تنها براي مرد و زن

نه براي مادر و فرزند.

زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي:

مادر ِ سابق ِ من

حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني.

و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند

ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند

نفرت يا مرگ حتي.

و تو بيزاري از من

زيرا تو را به دنيا آورد ه ام

تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهي بخشيد

تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري

ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

روياهاو آرزوهاي دور و درازت

***

In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence?

Because it was wartime

and I needed lovemaking

to taste a bit of peace.

Because I was over thirty

and I needed blooming

before becoming droopy.

Because divorce is a word

for men and women

not for mothers and children.

Because you can never say:

my ex-mother

even when you attend my funeral.

And nothing, nothing in this world

can separate a mother from her child

neither hate nor death.

And you hate me

because I brought you into existence

only for my fear of loneliness

And you’ll never forgive me

until the day you bring a child into existence

Unable to bear the burning ashes of your dreams.

شعری از فریده حسن زاده
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:1 |

برخلاف آنچه معمولاً پنداشته می شود مرگ چیزی وحشتناکی نیست. حداقل برای کسی که تنگی دنیا نفسش را بریده و دلزده اش کرده. وقتی حتی رغبت نمی کنی با کسی درد دلت را بگویی! می فهمی؟ مشکل نبود گوش شنوا و تنهایی نیست. مشکل گوشهایی است که شنواییشان هم باری از دوشت برنمی دارد. اصلاً لزومی ندارد برای اینکه غربت تا مغز استخوانت را بسوزاند کیلومترها سفر کنی و میان مردمی که زبان و فرهنگشان فرسنگها از تو دور است زندگی کنی. در خانه باش و غریب. همین بس که به تاریکی خویش خم شوی و به جای همه ی نومیدان بگریی. 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 19:35 |

می‌رسد اینک بهار 

خوش به حال روزگار 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:47

به نظرم زندگی کاملاً رقّت‌انگیز شده. نه اینکه چون هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ، مطلقاً هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ اتفاق قابل عرضی وجود ندارد بلکه بیشتر به این خاطر است که احساس ناکافی بودن ممتد می‌کنم. برای هیچ چیزی کافی نیستم. حتی خودم. جرئت ندارم گذشته را خیلی بجورم. حقیقتش تحمل مرور حماقت‌هایم برایم دشوار است و در کل هر ورش را که بگیریم گذشته، جز ندامت و حسرت مگر چیز دیگری هم دارد؟ هیچوقت آدم خاطره و نوستالژی و گذشته بازی نبودم. اما به مرور که سنم بالاتر می رود تلنگرهای موذی خطرناکی کنج قلبم حس می کنم. سه هفته است جانم بالا آمده تا یک صفحه نت ابتدایی ابتدایی پیانو را دربیاورم. نمی شود. این یعنی چه؟ یعنی پیری؟ خرفتی؟ خنگی؟ کندی؟ نمی دانم. آخرش هم نشد آنچه باید بشود. پنج سال است که درس می دهم. امروز برای شروعی دیگر در جایی دیگر گفتند تمام پنج سالت را بریز دور که از آن جنس است نه از این جنس که ما طالبیم. دست کم دوسال دیگر دهه ی بیست زندگی ام هم تمام می شود. یعنی سی سال از دورانی که باور عمومی می گوید بهترین سالهای زندگی است و باید قدر دانسته شود. دیگر نمی دانم باید چه کنم. نه در عشق، نه در کار، نه در علم، نه در تحصیل، نه در فراغت، نه در هنر نه در لذت در هیچ چیز کافی نیستم. جوری بار آمدم که وقتی خوشی کردن هم عذاب وجدان بگیرم. تازگی ها در تصویرهای ذهنی ام جنگل می بینم. فقط جنگل. جنگل انبوه. جنگل سرد. تاریک. تاریک. سرد. خفته. 
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:41 |

من نمی دونم چرا عید نمیشه؟! احساس می کنم سال جدید که بیاد نصف مشکلات زندگیم حل میشه! نه به این خاطر که منتظر اتفاق خاصی هستم یا می دونم که چیزی خجسته در شرف وقوعه. بیشتر دلم می خواد عید بشه که از دست این اضطراب لعنتی هرچند موقت خلاص بشم. احساس می کنم مثل دو سه سال قبل نیاز به گذر سریع زمان دارم. اگر زمان بگذره مشکلات من هم با خودش می شوره و میبره. دلم عید می خواد. نوروز. 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 10:45 |

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم

پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:39 |

 ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم

ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم

این خلقِ بی‌شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می‌توانستم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:39 |

سیمون دوبوار

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:37

مدرسه‌ام و دارم از زور خواب میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیرم! دلم میخواد فرار کنم و فقط برسم خونه. کلاً هلاکم و حوصله ندارم. به شدت هم احساس ضعف و خستگی دارم. فقط دلم یه حموم داغ و بعدشم یه تختخواب می خواد. کلاً با وجود همه دودره بازیهایی که در امتحانات بین دو ترم انجام دادم بازم برای شروع ترم جدید خسته ام. حوصله بچه ها رو ندارم. دلم می خواد بشینم خونه از صبح تا شب زبان بخونم. فیلم ببینم. شعر و ادبیات بخونم. به کتابخونه هامون برسم و کتابهامو لیست کنم. کاش گرفتاریهای مسخره ی مدرسه دست از سرم برداره. دلم می خواد به زندگیم برسم. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:42

خب امروزمون رو بررسی می کنیم. حدود ساعت ده از خونه میرم بیرون برای یه کار بانکی. بعد آژانس می گیرم میرم موزه رضا عباسی پایین تر  از پل سید خندان. بعد میگن اشتباه اومدی باید بری خیابون ویلا. دوباره دربست به سمت ویلا. دو ساعت تو اداره ی جهانگردی و کوفت و گردشگری دور خودم می چرخم تا بفهمم مدارکمو باید به کی بدم. حدود ساعت دوازده و نیم از اداره ی زهرماری میام بیرون بدون اینکه کارم انجام شده باشه و حواله داده میشم به فردا. همه ی این ماجراها رو بعلاوه ی 10000 تومن پولی می کنم که صبح بابت آزانس و دربست دادم که مثلا امروز معطلی نداشته باشم و کارم یه کله انجام بشه. خسته و آویزون تا میدون ولیعصر پیاده گز می کنم و بعدش اتوبوس به سمت ونک. یادم میفته فردا و پس فردا تولد دو تا از دوستامه. میرم کتابفروشی بهمن. پامو که میذارم تو کتابفروشی همه ی عالم و آدم یادم میره. غرق کتابها و بازیها و سی دی ها میشم. کم کم از خستگی روی پا ایستادن می فهمم که باید برم. به خریدهام نگاه می کنم و دلم غنج میزنه. دو تا دی وی دی از اجراهای آندریا بوچلی و دو تا رمان به زبان انگلیسی همراه با سی دی هاشون. حس و احساس و جین ایر. دلم ضعف میره که برسم خونه بزنم تو دل سی دی ها و کتابها و مجله های خریداری شده. میرسم خونه از فرط بوی رنگ و تینر نمیشه نفس کشید. سرم درد و خوابم می گیره. پارسا ول کن معامله نیست. باید باهاش پازل درست کنم. دو بار یه پازل 56 تکه رو درست می کنیم. براش قصه می خونم از کتابهایی که تازه خریدم. زیر گنبد کبود که فیله رفت آب بخوره افتاد و دندونش شکست. بعد هم گربه ی من نازنازیه و بعد اون شنگول و منگول. وقتی تنهاست بچه ی رام و سربه راهیه. دلم می خواد بشینم یه نفس با هم قصه و شعر بخونیم. خیلی دلش می خواد که همراه من همه چی رو بی غلط و مسلط بخونه ولی هنوز حفظش نشده. زیرزیرکی ادای خوندن درمیاره. دلم براش ضعف میره. مامانم از خرید میاد و من با خیال راحت بیهوش میشم. چشم باز می کنم ساعت شش شده. کلافه ام که روزم انقدر بی مصرف و مسخره گذشته. مسافرت داخل شهری صبح تا ظهر انقدر خسته و عصبانیم کرد که حتی عصر حال نداشتم برم ورزش. یه کم ایمیل چک می کنم و بعدش میرم حموم. ساعت هشت شب شده. می خوام سعی کنم از ته مونده ی روزم درست استفاده کنم ولی هنوز منگول منگول موهام تو هم گره خرده و باید بشینم شونه کنم و عجیب خسته و بی حالم. سی دی جین ایر رو میذارم و می خوره تو حالم. راوی یه خانوم ایرانیه. ته لهجه اش بد نیست ولی مشخصه که انگلیسی اصیل هم نیست. دلم برای روزم می سوزه. چقدر زمان بی برکت شده. 
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:4 |

فکر می کنم کم کم دارم حال فروغ را می فهمم. وقتهایی را که به اتاقش پناه می برد و چندین روز یا حتی نزدیک به یک هفته با احد الناسی حرف نمیزد و در به روی کسی باز نمی کرد. نمی دانم چه می شود که دو آدم از دو زمان کاملاً دور و متفاوت با دو دنیای نسبتاً متفاوت ناگهان یکی حس می کند چقدر به دیگری نزدیک بوده و نزدیکتر می شود هرچقدر که می گذرد. دلم می خواهد بروم توی اتاق زیرزمینی ام و در را به روی عالم و آدم ببندم و هفته ها و ماهها خلوت کنم. از همه ی عالم و آدم خسته ام. 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:39